دلتنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است
درسته که می گم دیگه نمی خوام بهت فکر کنم و دوستت ندارم ولی ته دلم می دونم که دارم خودمو گول می زنم ... من نمی تونم فراموشت کنم .
هر وقت یه جوری ازت بی خبر می شم حس می کنم فراموش کردنت آسونه ولی بازم می دونم دارم الکی خودمو گول می زنم .
من دوستت دارم ...
الآن هم که چند ماهی میشه ندیدمت و تو این ایام عید هم که به نوعی فرصت می شد همدیگر رو ببینیم و فاصله مون تنها یکی دو کوچه بود و منم مدام بیرون می آمدم ولی تو رو طبق معمول نمی دیدم .
شاید خدا می خواد که دیگه نبینمت .
ولی امروز بازم داریم میایم طرف شما .. تا ببینم خدا چه قسمت می کنه و من می تونم ببینمت یا نه .
دلم برات تنگه .... دل تو چطور ؟
نوشته شده توسط مارینا جون | لينک ثابت
|دوشنبه 10 فروردین1388|
|